واي از دست بابا!! - نوشتههاي زينب کوچولو نميدونم من از دست بابام چکار کنم؟
اون وقتا که سرش توي وبلاگ خودش بود و کاري به من نداشت. الان هم که مجبور شده براي من يه وبلاگ بزنه، باز هم به من کاري نداره. بهش ميگم بابا اين همه وقت که توي وبلاگ خودت هستي، خوب يه کمي هم به من اجازه بده که برم و به وبلاگم سر بزنم. بابا هم ميخنده و ميگه آخه بچه فسقلي تو رو چه به اين حرفها!
خودم هر وقت بيکار شدم ميرم و به اون سر ميزنم. اصلا اين بابا هميشه عادت داره که منو مسخره کنه.
نميدونه که من ديگه بزرگ شدم. اگه من کوچيک بودم که اين همه آدم به من نظر نميدادن.
تازه خيليها هم ميرن توي وبلاگ بابا، حال منو ميپرسن.
به خاطر همينه که اعصاب بابا به هم ريخته.
حسوديش ميشه. آخه دلش خوشه که يکي به اون نظر داده. بعد که ميره و نظرات رو ميخونه، ميبينه که اون پيام در مورد منه و يکي از دوستام حال منو پرسيده. 
نام: | |
ايميل: | |