مبارکه!! - نوشتههاي زينب کوچولو وقتي چند روز پيش اون حرف رو درباره بابام زدم خيلي از دوستام از من طرفداري کردن.
بابام خيلي کلافه شده بود.
امروز هم از شانس بد من، قهر کرد و گفت ديگه نميرم توي اينترنت.
تا اينکه امشب خسته شد و رفت توي اينترنت. من و مامان هم رفتيم کنارش نشستيم. مثل هميشه! بابا، اول از همه وبلاگ خودش رو باز کرد. بعدش هم وبلاگ مامان رو. ولي نميدونم چرا، اصلا وبلاگ منو باز نکرد. بعدش هم رفت که نظراتش رو بخونه. يهو مامان داد زد که زينب! بابا که ترسيده بود، گفت زينب چي؟ مامان گفت: وبلاگ زينب برگزيده شده!
بعدش هم بابا مجبور شد که وبلاگ منو بياره. اوه خدايا، چقدر بازديد؟ چقدر نظر؟ من حسابي خوشحال شده بودم. مامان نظرات رو برام ميخوند و من خيلي ذوق ميکردم.
ولي نميدونم چرا بابام زياد خوشحال نبود؟ فقط يه بار گفت بيچاره آقاي مدير!
نام: | |
ايميل: | |