جدايي! - نوشتههاي زينب کوچولو ديروز من و مامان رفتيم خونه پدربزرگ ولي بابا نميتونست بياد. براي همين هم تا کنار اتوبوس اومد و با ما خداحافظي کرد. من فکر نميکردم که اينقدر دلم براش تنگ بشه. وقتي اتوبوس حرکت کرد، از پشت شيشه نگاش ميکردم. بعد از اون هم تا يه ساعت با هيچکس حرف نزدم. امروز خونه بابابزرگ، يهو ياد بابا افتادم و به مامان گفتم: ميدوني امروز چه روزيه؟ مامان گفت: نه! من هم گفتم: روز جدايي من و باباست! بعد همه زدند زير خنده! آخه براي اونا اين حرف خندهدار بود ولي براي من نه! چون که دلم خيلي براش تنگ شده.
البته بابا قراره چند روز ديگه بياد پيش ما. خدا کنه اين چند روز زود بگذره!
نام: | |
ايميل: | |