جشن تولد من - نوشتههاي زينب کوچولو چند روز پيش، جشن تولد من بود. بابا که طبق معمول اصلا يادش نبود. ولي مامان و بقيه خيلي زحمت کشيدند و يه جشن کوچيک گرفتند. خاله ها و دايي ها و بقيه بچه ها هم کلي هديه براي من خريده بودند. خلاصه خيلي خوش گذشت. ولي امروز يه چيزي يادم اومد که براي همين هم زود اومدم و به مامانم گفتم که اين مطلب رو بنويسه. اون هم اينکه بعد از چند روز تازه يادم اومده که وقتي رفتم پيش بابام تا منو بوس کنه، نمي دونم چرا بهم نگفت دخترم تولدت مبارک؟! مامان مي گه بابا بهت گفته ولي حتما يواش گفته که تو متوجه نشدي. ولي من حواسم بود.بابا اصلا هيچي نگفت! ... ولي اشکالي نداره. مي دونم الان که بابا از اون دور دورا اين رو بخونه دلش مي سوزه و ناراحت ميشه. آخه الان اينجا نيست. ديشب بود که زنگ زد و با من صحبت کرد. مامان ميگه بايد دوبار همه انگشتامو يکي يکي بشمرم و ببندم تا يه روز بابام برگرده خونه! راستي اين دفعه که داشت مي رفت براي اينکه گريه هاي منو نبينه از ظهر با من خداحافظي کرد و منو گذاشت خونه مادربزرگ و تا شب منو ديگه نديد. شب هم که سوار قطار شد و رفت....
نام: | |
ايميل: | |