شعري براي خاله - نوشتههاي زينب کوچولو امروز نظر خاله رو تو وبلاگم ديدم.
همون خالهاي که توي اردو همش پيشش بودم.
من دلم خيلي براش تنگ شده.
اي خدا چه کار کنم... 
سلام خاله؟ خوبي؟ برام نوشتي که شعر بز بز قندي رو ميخواي ياد بگيري
باشه الان برات مي نويسم. ولي خيلي زياده من فقط يه کمش رو برات مينويسم:
بزي بود و سه بچه داشت اونها رو خيلي دوست ميداشت
شنگول و منگول زرنگ حبه انگور قشنگ
شيطون و بازيگوش بودند اندازه يه موش بودند
چاق و قشنگ و تپلي خوشگل بودند و لپ گلي
بچههاي با ادبند هم خوب و هم مودبند...
خوشت اومد؟ خوب بود؟ بقيه شعر رو بعدا برات مينويسم. راستي خاله مگه قرار نبود با من چت کني؟
يادت رفته؟ چرا اينقدر زود فراموش کردي؟ 
تازه من ميخواستم عکسهاي اردو رو اينجا بذارم، ولي سيدي عکسها رو يه آقاي ديگه برده خونهشون.
قول ميدم هر وقت عکسها رسيد، من هم عکسامو بذارم تو وبلاگ. اين هم عکسهاي من و دوستام که بقيه از من گرفتند.

نام: | |
ايميل: | |