من و عمو راستگو - نوشتههاي زينب کوچولو امروز عمو راستگو اومده بود توي مسجد محله ما. من هم با بابا و مامان رفتم مسجد. خيلي خوش گذشت. عمو راستگو براي ما شعر خوند، قصه گفت. به ما گفت که چه کارهايي بکنيم تا خدا از ما راضي باشه. بعدش هم اينقدر ما رو خندوند که نگو.
راستي امروز تولد حضرت زينب بود. به خاطر همين هم توي مسجد گفتند کي اسمش زينبه تا بهش جايزه بديم من هم دستمو بالا گرفتم. اونا هم يه جايزه به من دادند. وقتي برنامه تموم شد، همه ما دنبال عمو راستگو رفتيم توي حياط مسجد. بچهها ميرفتند و با عمو عکس يادگاري ميگرفتند. بابام هم منو بغل کرد و رفتيم پيش عمو تا ما هم عکس بگيريم ولي قبل از اين که عکس بگيريم، خود عمو تا منو ديد، گفت:«اول بذارين من با دوربين خودم، از اين خانم عکس بگيرم. چون من خيلي بچههاي با حجاب رو دوست دارم». آخرش هم يه عکس يادگاري گرفتيم.

نام: | |
ايميل: | |