من و دوستام - نوشتههاي زينب کوچولو ديگه از موندن توي خونه خسته شده بودم. دوست داشتم که بابا و مامان منو يه جايي ببرند. آخه ما يه جايي زندگي مي کنيم که زياد از خونه بيرون نميايم. اين بابا هم که هرگز حوصله نداره منو ببره بيرون. يه روز به من گفت که قراره بريم سفر. خيلي هم به من سفارش کرد که بايد حرفهاشو گوش کنم و هرچي اون ميگه بگم چشم. من هم که اينجور وقتها خوب مي دونم چه جوري بابارو راضي کنم، گفتم باشه باباي خوبم...
بابا و مامان فقط با من حرف ميزدن. ديگه خسته شده بودم. هي گير مي دادن به من: زينب اينور نرو، زينب اونور نرو. زينب بيا اينجا. زينب دست منو بگير. من هم که تازه از خونه فرار کرده بودم شيطونيهام داشت شروع ميشد. بابا ميگفت زينب وقتي سوار اتوبوس شديم بايد قول بدي که پيش خود ما بشيني. من هم قول دادم. ولي همين که سوار ماشين شديم، کمکم يه نگاهي به همه انداختم و در يه چشم به هم زدن رفتم سراغ بقيه. با همه دوست شدم. بابا اينا آخر اتوبوس نشسته بودن. هي نگام ميکردن و به من اشاره ميزدن که برگرد. من هم بيخيال اونا، ميرفتم سراغ دوستام. آخه ميدونين من خيلي زود با همه دوست ميشم. توي اتوبوسا هم با همه دخترا و پسرا دوست شدم. يکي بود که من بهش ميگفتم «انرژي من». بيچاره بابام هر کاري کرد اسمش رو به من ياد بده، من ياد نگرفتم. عمو سوزنبان هم خيلي منو دوست داشت. هميشه با من حرف ميزد، بغلم ميکرد. سه تا دوست ديگه هم داشتم که خيلي اذيتشون کردم. اسماشون فاطمه، اکرم و زهرا بود. اينقدر باهاشون حرف ميزدم که سردرد گرفته بودن. بابا و مامان هي به من اشاره ميکردن که دختر، بسه چقدر تو حرف ميزني...
يه روز رفتيم زيارت شهيدا، مامان ميگه، هويزه بود. داشتيم از خيابون رد ميشديم، من دست دوستامو ول کردم و رفتم وسط جاده که يهو يه موتور از راه رسيد و محکم خورد به من و من افتادم. خيلي ترسيده بودم و گريه ميکردم. همه دورم جمع شدن. کفشم از پام دراومده بود و من تو اون حال و روز دنبال کفشم ميگشتم. بعد يه آقايي اومد منو بغل کرد و سوار آمبولانس کرد و بردن بيمارستان. بابام و عمو سوزنبان هم بودن. تا اونجا، عمو هي منو ميخندوند. من تکون نميخوردم. وقتي رسيديم بيمارستان، دکتر منو معاينه کرد و گفت هيچيش نيست، همه شما رو سر کار گذاشته. بعد همه خنديدن...
همه داشتن برمي گشتن. ولي بابا و مامان قرار بود همونجا بمونن. من که تازه اين همه دوست پيدا کرده بودم، نميخواستم از اونا جدا بشم. خيلي گريه کردم و رفتم تو بغل فاطمه. به مامان گفتم من ميخوام برم خونه دوستام و فردا برميگردم ولي همه ميخنديدن. نميدونم چرا؟ مگه گريه يه بچه خنده داره؟ اتوبوسا رفتن و منو نبردن. خيلي ناراحت بودم و دوست داشتم بازم گريه کنم. يه بار بابام سرم داد زد و من که خيلي دلم تنگ شده بود زدم زير گريه. بابا هم از من عکس گرفت. شايد بابام يه روز عکسامو بذاره اينجا...
نام: | |
ايميل: | |